- مامان چرا دیگه از اون فیلمایی مردم که میان توی خیابون اعتراض کنن نشون نمیدی بهم؟

-چون دیگه مردم نمیان مثل اون موقع ها.

- دیگه مردم راضی شدن؟

- نه

-شکست خوردن؟

-نه

-پس چی؟

- یه مدل دیگه اعتراض میکنن

- چه مدلی؟

نوشتن دیدگاه

امروز روز تولدمه. میشم سی و پنج ساله حس خاصی نه به این روز دارم نه به این سن. البته دروغ چرا شاکی ام یه کم که پنج امتیاز ازم کم میشه خیلی بی انصافیه جدا.

امروز یه سر رفتم سفارت ایران، جالبه و دیدنی، خانوما میان دم در رو سری و مانتو میپوشن و میرن داخل ازون ور میان بیرون و روسری و مانتو رو در میارن و  میرن. شوخی هم نداره هوای مالزی که بخوای سینه خیز با روسری چند قدمی رو طی کنی و بعد دست به  کار تعویض  لباس در خیابان بشی!

بعد که رفتم داخل چند خانوم غیر ایرانی بی حجاب هم توی سفارت بودن یکیشون که دیگه واقعا ارزشها رو له کرده بود و لعبتی بود واسه خودش! خوش حال شدم  هم که میشه پس شاید این ریختی هم اومد داخل خاک ایران  و هم بابت اینکه کوچه سفارت خلوته و کسی زیاد رد نمیشه مگر نه چی فکر میکنن ملت که رد میشن و ما ایرانی ها رو میبینن که توی خیابون مشغول لباس عوض کردن هستیم در حالی که اینا از سفارت بی روسری میان بیرون!

و اما خسته و خیس و هلاک که برگشتم خونه یهو دو تا از دوستای علی دویدن طرفم و تولدم رو تبریک گفتن و یه کاردستی بامزه بهم دادن!  چند روز پیش مامانشون ازم پرسیده بود روز تولدم رو و یادشون مونده بود.

خیلی با نمک بود کارشون!

نوشتن دیدگاه

وقتی که به دنیا اومد من سیزده ساله بودم. یه جورایی تو سنی اومد که عروسک بازی رو ترک کرده بودم.

شد عروسکم دوباره. براش لباس میدوختم باهاش بازی میکردم، موهای ابریشمیش رو شونه میکردم، میخوابوندمش براش کتاب میخوندم…

حالا یه خواهر  حسابی شده، کلی برای خودش خانوم شده، میره دانشگاه، کلی دنبال کارای منو میگیره، دختری شده برای مامان  و بابا که من هیچوقت نبودم، کلی خاله و عمه شده که من نیستم و کلی دنیای خودش رو داره، مشکلات خودش رو داره، شاید خوبتر بود که الان هم بیشتر پیشش بودم ، برای هر دومون بهتر بود شاید…

کی میدونه شاید هم مهاجرت من یه روزی که به نتیجه ای برسه براش بهتر باشه،

شاید…

و من اینجا ازش دورم و هی دلم برای عروسکم، برای خواهرم تنگ تنگ میشه.

نوشتن دیدگاه

این روزا هوای مالزی عجیب خنک و عالی شده! دیگه ازون گرما های کشنده و  بارونای دیونه کمتر خبری هست.

انگاری میخواد ما خاطره ی یک سال گرما و رطوبت طاقت فرساش رو فراموش کنیم و بعدها برای این هوای خنک و نسیم معطر و صدای نم نم  بارون دلتنگ شیم.

خوب حالا اگه ادامه داشت تا رفتنمون حتما گرمای سالی که گذشت رو بهش میبخشیم.

و اما من و درسای علی!

کتاب اجتماعی کلاس سوم همون مبحث خسته کننده و تکرارییه که ما بیست و شش سال پیش توی مدرسه میخونیدم. فرقش اینه که گند تر شده. یعنی کسی توی این همه مدت نخواسته یه دستی به سر این کتاب بکشه.

واقعا تهوع آوره

شبا محض زور چپونی برای علی بیچاره میخونمش که بلکه یه چیزای مفیدی!!!!!!! توش پیدا بشه و براش توضیح بدم. امشب رسیدیم به مبحث مربوط به تبلیغات سیاسی  و عظمی و این حرفا! هر چند کل کتاب همش آگهی تبلیغاتی پخش میکنه ولی  این قسمتش دیگه بد جور  چندش آوره!

دیگه نتونستم ادامه بدم. و علی کلی خوش حال شد.

کتاب فارسی هم که دیگه واقعا نا امید کننده است. یه مشت مطالب کسل کننده داره با شعرایی که تابلو به یه یکی پول دادن که مثلا در مورد رفتگر شعر بگو تنها چیزی که توی کتاب فارسی کلاس سوم پیدا نمیشه شعره! یعنی بچه ها حتی یه نمونه شعر خوب نمیخونن اسم یه شاعر خوب رو نمیشنون چه برسه که با شعر گفتن آشنا بشن!

مقایسه میکنم با کتابای انگلیسی که اینجا میخوندن که واقعا کتاب ادبیاتش جذاب و تماشایی بود. پر از داستانای خیلی خیلی قشنگ که بعضی هاشون هم واقعا آموزنده بودن باضافه این که شیوه نگارش بسیار جدی و دقیق به بچه ها آموزش داده میشد.

برای همین هم وقتی که علی قراره یه متن مثلا چند خطی فارسی بنویسه عزا میگره ولی به راحتی یه داستان انگلیسی رو ولو با غلط های گرامری و دیکته ای مینویسه. یعنی میدونه که باید چطوری شروع کنه و چطوری تموم کنه.

صد افسوس

اگه یکی بپرسه که: ماههای آخر اقامت خود در مالزی را چگونه گذراندید؟

یه کار مسخره ای که این روزا میکنم اینه که مواد غذایی باقی مونده رو که با زحمت فراوان خودم و مهمانان عزیز به اینجا انتقال داده شده، میخوام تموم کنم! اینه که مثلا کلی جون میکنم تا آلو و آرد نخود و و سبزی و زرشک رو بچپونم توی یه غذا و ازش کوفته در بیارم! میگردم دنبال طرز پختش توی اینترنت.هیچوقتم که دستور کوفته رو یادم نمیمونه!

یاد مامان بزرگ شیدا بخیر با اون کوفته های معرکه که میپخت.

هزار جور روش پیدا میشه یکی رو که هم آلو داشته باشه هم زرشک و هم آرد نخود انتخاب میکنم! بعد خط به خط میرم جلو و درست میکنم.

بعد که کارم تموم میشه میام که صفحه رو ببندم  که چشمم میخوره به خط آخر: با نون سنگک، سبزی خوردن و ترشی سرو شود!

دو تا نون تست که داغ شدن رو در میارم و دو تا دیگه میذارم تو تستر و پسرا رو صدا میکنم.

نوشتن دیدگاه

سرعت اینترنت خیلی کم بود و همش قطع میشد. داشتیم بلند بلند با دوستامون حرف میزدیم و من در اتاق علی رو بسته بودم.

سکوت که به خونه برگشت رفتم و در اتاقش رو باز کردم. “بوی بچه” بود که یهو اومد و مستم کرد.

هنوز هم یعنی بوی بچه هست توی خونه و منم که دماغم پره.

چه خوبن بچه ها میشه زل بزنی توی چشماشون و ازشون سوال کنی

ممکنه بتونن دروغ بگن ولی چشماشون هنوز نمیتونه نقش بازی کنه.

یه رستوران ژاپنی پایین ساختمونمون افتتاح شده چند روز پیش. امروز که داشتیم با علی بر میگشتیم خونه دیدیم که یه آقایی یه گونی بزرگ آورده و گلای نازنین رو که همین دیروز برا رستوران آورده بودن، میشکنه و له میکنه و به زور میچپونه توی اون و پایه های فلزی زیر دسته گلا رو جمع میکنه.

-حیفن که این گلا چرا دور میریزینشون؟

لبخند

میشه که یه شاخه از گلا رو بردارم ؟

- حتما

من و علی هم تا جایی که بغلمون جا داشت گل برداشتیم.

الان خونه شده گلبارون.

نوشتن دیدگاه

امیدوارم یه روز بشه که بشینم پای اینترنت و اینجا بنویسم:

چه خوب که اون روزا خودکشی نکردم!

نوشتن دیدگاه

دفتر مهاجرت یا…

آخر سال مالی هم رسید.

با تشکر از وکیل اعظم  جناب آقای آ.. و جناب دکتر خ… که مقادیری بسیار بسیار ناقابل از پول ما رو که اصلا لازمش نداشتیم، چندین سال پیش بابت گرفتن ویزای مهاجرت پس از یازده ماه!!!!!!!!! گرفتن و مدام وعده ی بیخود دادن و یک سال  و نیم تمام ما رو به زندگی بسیار فرح بخش در مالزی بدون اینکه کوچکترین ضرری متوجه مون بشه وا داشتن.

و الان هم که پرونده مون رد شده دقیقا میدونن که چرا و خسارت همه چیز رو میدن و کاملا میتونن ما رو متقاعد کنن که چرا این همه پرونده مشابه کارشون درست شده و مال ما نه!

با اون دفتر مهاجرت مسخره شون!

……………………………………………………………………………………………………………

نقطه چین را به دلخواه پر کنید

نوشتن دیدگاه

این روزهای من

یه مدتیه که رنگ خاکستری چپه شده و ریخته روی روزای زندگیم. نه که هر روز یه رنگ باشه ها، پر رنگ میشه، کم رنگ میشه، گاهی یه کم قرمز، سبز، زرد ، آبی یا رنگای دیگه هم میان و قاطی خاکستریه میشن ولی رنگ زمینه همونه که هست:  خاکستری.

دیگه اینکه رفتم مدرسه علی و گفتم که دیگه نمیخواد بیاد برای کمتر از پنج هفته نصف شهریه رو میخواستن و پول پیش رو هم ممکن بود که هرت بکشن. تازه باید درسای کلاس سوم فارسی ور با علی تموم میکردم که بعدش بره کلاس چهارم بشینه این چند ماه آینده  که خوب وقت نمی شد اگه میخواست هر روز بره مدرسه و بعد از ظهر برگرده، خلاصه این شد که علی آقا خونه تشریف دارن و این یعنی که این که من کلا تعطیلم! زدم تو کار خط نقطه و مونی پولی و قایم باشک و تدریس ، گور بابای امتحان آیلتس!

هر کی هم میپرسه چی میکنی میگم زبان میخونم!

نوشتن دیدگاه

سالگرد

فردا سالگرد نداست

و چشمان تا همیشه باز او

دوخته بر فرداهای ماست.

نوشتن دیدگاه

عمه بابا

چشمای مهربونی داشت . دوتا خط پر رنگ خنده روی صورتش از دور دیده میشد و همیشه لبخند روی لباش بود و شعر البته.

داستان زندگیش زیاد طولانی نبود از جوونی بیوه شده بود بعد پسرش قبل از دیدن تولد دخترش شهید شده بود یه دختر داشت و یه نوه ی دختر از پسر شهید شده اش که دین و دنیاش بود و چند تا نوه ی دیگه و … یه مادر پیر مهربون که بار پرستاریش رو با خواهرش به دوش میکشید.

اولین باری که رفتم خونه اشون رو هیچ وقت یادم نمیره خودش و مادرش که میشد بی بی وحید بغلم کردند و کلی شعر های قشنگ برام خوندند صورتم رو نگه میداشتن بین دو دستشون توی چشمام نگاه میکردند و میخوندند .

انگار که شعر خوندن و شعر گفتن یه سنته توی این خانواده مهربون.

و بعدها که علی اومد و زبون باز کرد اسمش رو گذاشت عمه بابا!

ساده بود ساده ی ساده  و مهربون

مشهد که میرفتیم  همزبون فائزه میشد و برای علی شعر میخوند و صبحا نون سنگک و شیر داغ رو میذاشت توی سفره صبحانه و …

حالا بعد از چند سال مریضی و خوابیدن توی بستر عمه بابا رفته.

شاید بشه گفت که راحت شده هم خودش و هم دخترش که خیلی خیلی زحمت کشید این چند سال

ولی هر کسی که میره یهو موجی از خاطرات میان و آدم رو با خودشون میکشن وسط  و جای خالیشون از دور پررنگ تر احساس میشه انگار

حالا پدر و مادر دارن میرن مشهد، و من طبق معمول نتونستم که درست و حسابی تسلیت بگم.

تسلیت میگم پدر عزیز

و همه اونایی که دوستش داشتین

و…

خدا بیامرزدت عمه بابا

نوشتن دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.