وقتی که به دنیا اومد من سیزده ساله بودم. یه جورایی تو سنی اومد که عروسک بازی رو ترک کرده بودم.
شد عروسکم دوباره. براش لباس میدوختم باهاش بازی میکردم، موهای ابریشمیش رو شونه میکردم، میخوابوندمش براش کتاب میخوندم…
حالا یه خواهر حسابی شده، کلی برای خودش خانوم شده، میره دانشگاه، کلی دنبال کارای منو میگیره، دختری شده برای مامان و بابا که من هیچوقت نبودم، کلی خاله و عمه شده که من نیستم و کلی دنیای خودش رو داره، مشکلات خودش رو داره، شاید خوبتر بود که الان هم بیشتر پیشش بودم ، برای هر دومون بهتر بود شاید…
کی میدونه شاید هم مهاجرت من یه روزی که به نتیجه ای برسه براش بهتر باشه،
شاید…
و من اینجا ازش دورم و هی دلم برای عروسکم، برای خواهرم تنگ تنگ میشه.